فشار زیاده خیلی زیاده ... مشکلات اقتصادی که روز به روز وحشتناک و وحشتناک و وحشتناک تر میشه

مشکلات دانشگاه ... بیماری چشام که روز به روز بدتر میشه  و خوندنو و زندگی رو برام یه کابوس تمام

عیار کرده .... مشکلات دانشگاه ... تحقیقا و درسهایی که هر چقدر هم که بهشون میرسی باز هم تموم

نمیشه ...

حالا وسط این جهنم ... من بعداظهر درب و داغون وارد خونه میشم ... البته مثلا خونه ... و مادر عزیزم

شروع میکنه به غر زدن حالا غر غر ... آره پسر فلانی لاتاری برده داره میره آمریکا واه واه واه مردم شانس

دارن چه بچه هاشون بلان ... هی گفت هی گفت و من همش لب گاز گرفتم لب گاز گرفتم تا بالاخره

منفجر شدم ... مثل اینکه همینو میخواست ... آره همه فقط میخوان منو عذاب بدن ...

عوض اینکه خونه جای آرامش باشه .. جهنمه برام ... آخه یکی نیست بهش بگه ... تفه ... تو که انقدر

عرضه نداشتی ارث باباتو بگیری چرا انقدر حرف مفت میزنی ... مگه تو برای من چیکار کردی ؟ منو

بدنیا اوردی ؟ زخمت کشیدی خب می خواستی نیاری .... نه اینکه الان من از زندگی ام راضی ام ...

وخیییییییییییلی زندگی برام لذت بخشه ...

خواستم برم دانشگاه ... اولش گفتی نه ! بماند با چه حقارتی درس خوندمو قبول شدم

خواستم با دلار ۸۰۰ تومن از این مملکت بزارم برم بازم گفتی نه !

فلان کار نه !

بیثار کار نه !

میگفتم فلان فروشگاه حراجه می خوام برم فوری میگه نه نرو !

خواستم وقتی نوجون بودم برم تو یه سریال بازی کنم در خونه رو قفل کردی گذاشتی رفتی من نرسیدم

سر صحنه

همش گفتی نه .. نه ... نه

و حالا منم بهت میگم نه و نگمه !

+تاریخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 18:52 نویسنده افرا |